خاطرات یک سال گذشته
یادش بخیر 
محمدحسام که تازه به دنیا اومده بود شبا تا سه و چهار بیدار بود 
تا چهار ماهشم شده بود بیدار بود و از دل درد گریه می کرد 
طفلی احسان هم با ما بیدار می موند و گاهی محمدحسامو بغل می کرد و راه می برد
براش لالایی می خوند و می خوابوندش 
بچم دلش درد می کرد وقتی می بردیمش تو ماشین آروم میشد 
بعضی وقتا ساعت دو یا سه نصف شب ماشین روشن می کردیم می بردیمش بیرون
می خوابید بعد می اومدیم خونه

روزای خیلی سختی بود 
ولی خدایی احسان خیلی کمک من بود 
خلاصه گل پسر ما شش ماهش که شد یه کم بهتر شد 
شش ماهگی شروع کردم بهش غذا دادن
دل دردا و گریه هاش خوب شده بودا
ولی یواش یواش شیطنتا داشت شروع میشد 
گل پسر ما نه ماهش که شد دندون در آورد 
اولین کلمه ای رو هم که به زبون آورد
دد
بود
اولین باری که روی پاهاش وایساد من و باباش چنان جیغی زدیم که بچه ترسید و نشست 
ماشالا خیلی شیطون شده
با تمام شیطنتا و شلوغ کاریایی که می کنه یه نگاهش که می کنیم
تمام خستگی روز از تنمون میره بیرون 
.gif)


خاطرات یک سال گذشته
